صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 49150
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به كارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!

يكشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچكدام از كارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يك نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يك آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودكشي اونقدر قرص خواب خورده بود كه هر كاري ميكردم ديگه روحش بيدار نميشد!

دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يكي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود كه نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز كردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من كشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممكن بود حتي روحشم ناقص كنن!
از همكاري بدم نمياد، ولي بشرط اينكه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد كسي دخالت كنه.

سه شنبه:
مادره با دو تا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يكي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يكي داره نيگام ميكنه.
دست اون يكي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميكنه.اومدم دست خودشم بگيرم، اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون كه اگه خودمو كنار نكشم ممكنه به خودمم بزنه. با يك اشاره ماشينش منحرف شد و كوبيد به درخت. به خودم كه اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشكر دارن برام دست تكون ميدن.
منم براشون دست تكون دادم و براي اينكه دست خالي نرم هموني كه كوبيده بود به درخت رو با خودم بردم. اونقدر خورده بود كه روحشم يه جورايي نشئه بود و فكر كنم هنوزم كه هنوزه نفهميده مرده!

چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم، اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه كار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يكيشون داره فحش بد بد ميده. اونقدر ازش بدم اومد كه توي راه بهش گفتم: اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته كه همه كارهامو ول كردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميكنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف كرده بودند كه هوس كردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عكس بگيره. راستش ترسيدم بيفته. با خودم گفتم اگه كمكش نكنم ممكنه همچي بخوره زمين كه ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم كه روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور كنيد اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:
بابا ولم كنيد جمعه كه تعطيله .............................................................


دسته ها : طنز
شنبه هشتم 5 1390 22:19
X